باد مي آوَرَد زمزمه ي عشقي بزرگ

و روانم را

به ناشناخته شيوه اي

واميدارد به مستي و

پريشان مي كند

براي شكستن

يا پروازي شگفت!

 

پرواز مي دهم

خاطرات گمشده ي خود را

تا بدست آرم دلت را شايد.

 

ديوانه شدم باز

با لبخند و ناز نگاهت

با سخن دلبرانه

وان چشم مهرانگيز و بيگناهت.

 

چه شيرين و دلبرانه اميدم دادي

و من

چه بي صدا و كودكانه

شدم محو سُخن ها و نگاهت.

 

همچو سالهاي دور،

من هم آن روز معصوم شدم

مثل خودت.

 

عصر آن روز،

چيزي در چشمانت بود!

بيشتر از عشق

بيشتر از هر خداي ناشناخته اي!

و من تنها

حضور تو را مي خواستم

با هزاران افسوس قديمي

و پاي رفتنم نبود

آنگاه كه مي بايست مي رفتم.

 

من و تو،

عشق و زمان،

يكي گشتيم

و گم شدم من

در بي نهايت...

 

چشمت اين بار،

به شيوه اي ديگر

كودك روحم را نوازش مي كرد.

 

عصر آنروز،

هيچ خدايي نبود!

نه خدا بود و نه خدايان

جز تو و چشم تو و ناز كيهاني ات.

 

و شب هنگام

بعد از آن همه غرور

بعد از آن سالها

وان دل صبور

بعد از آن همه بودن

                        بي تو و با تو در خيال،

 

براي اولين بار

گريستم در كنار "پائولو"!

در حاليكه كه لبخندي به لب داشتم

و چشمان تو در خيال،

عاشقانه برايت گريستم

در كنار "پائولو كوئيليو".

 

آه دلبرك

دلم باز تو را مي خواهد

دلم باز تو را مي خواهد

دلم باز تو را...

دلم باز تو...

دلم باز...

دلم...

                                 ***

-----------------------------------------------------------------------