با آنان کاری نیست مرا 

که آفتاب را از آنِ خود می دانند 

[نهایت حماقت در اوج ناباوری!] 

بگذار بخندند بر من! 

هرزه گان و مقدسان 

پاکان و بیهوده گان 

و نیز روسپیان پُرشرم!! 

بگذار تا بخندند! 

با آنان هیچ کاری نیست. 

خود را بیشتر از هیچکس نمیدانستم

جُز بوزینه های وحشی

جُز  فراوان خوب ها!! 

و گرنه در خویشتنِ خویش، 

                                 شک می کردم. 

بگذار تا بخندند بر من! 

من خود از روز ازل،

خندان بودم و رقصان  

اما دیگرگونه و 

فراتر از پاکان 

بگذار تا بخندند بر من! 

 

***