بیهوده گان
با آنان کاری نیست مرا
که آفتاب را از آنِ خود می دانند
[نهایت حماقت در اوج ناباوری!]
بگذار بخندند بر من!
هرزه گان و مقدسان
پاکان و بیهوده گان
و نیز روسپیان پُرشرم!!
بگذار تا بخندند!
با آنان هیچ کاری نیست.
خود را بیشتر از هیچکس نمیدانستم
جُز بوزینه های وحشی
جُز فراوان خوب ها!!
و گرنه در خویشتنِ خویش،
شک می کردم.
بگذار تا بخندند بر من!
من خود از روز ازل،
خندان بودم و رقصان
اما دیگرگونه و
فراتر از پاکان
بگذار تا بخندند بر من!
***
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۷:۲۹ ق.ظ توسط Kava کاوا
|
با سلام و درود