پندار

گاهی وحشت

گاهی اندیشه ای بی پروا

لحظه ای درنگ

دویدن در راهی که می شناسی اش .

پندارهای غریب

آدمهای آشنا

جاده های آفتابی

- وظهور شک -

پشت سر نگریستن

و پیش پای خود را نپاییدن

و باز

دویدن در راهی که می شناسی اش

اما

هرگز افق اش را نمی بینی.

 

سمفونی

پریان به رقص در آمدند

رنگین کمان در برکه خندید

و جنگل سمفونی اش را نواخت

آه

من

        دیوانه تر شدم .